تبليغاتX
آب آیینه عشق گذران است
 
آب آیینه عشق گذران است
 
 
اینجا دل نوشته مینویسیم.....فقط همین!
 

                         خنده بر هر دردِ بی درمان دواست 

 

نیست دردت را اگر درمان، بخند                  گر نگردد مشکلت آسان بخند

ای جوان در حسرتِ کار و عیال                  وز فراقِ مسکن و سامان بخند

گر عقب افتاده قسطِ وامِ تو                       چند ماهی گوشه ی زندان بخند

حالیا گر مرغ شد نرخش فزون                   سرخ کن در تابه بادمجان بخند

گر که بادمجان و روغن شد گران                غم مخور، فردا شود ارزان بخند

نطقِ زیبا و دل انگیزِ وزیر                            بهرِ فاطی گر نشد تنبان بخند

با تلاشِ دولتِ خدمتگزار                            گر نشد کاشانِ ما استان بخند

اصفهان گر حقِ ما را خورده است!              نوش جانش، از بُنِ دندان بخند

اصفهان  آباد باد و زنده رود                         شهرِ ما هم شد اگر ویران بخند

نرخِ دارو گر گران شد چون طلا                   خو به دردِ خویش کن، نالان بخند

قطع شد گر آب و برقِ خانه ات                   روز و شب با حسرت و حرمان بخند

قبضِ آب و قبضِ برق و قبضِ گاز                 قبضِ روحت گر کند الان بخند

خانه ات گر باشد از عهدِ قجر                     قبضِ نوسازی رسد هر آن بخند

هر اداره مشکلت افزون کند                      یا تو را عمری کند حیران بخند

جلسه دارد گر که آقای رئیس                   پشتِ در بنشین و با دربان بخند

پارتی با پول می آید به کار                         گر نداری این دو، سرگردان بخند

در طریقِ دردخیزِ زندگی                            گر نداری توشه در انبان بخند

سینه ی مرغی نصیبت گر نشد                 هر زمان با سینه ی بریان بخند

سفره ی رنگین از آن دیگران                      خونِ دل باشد تو را در خوان بخند

جیبِ تو خالی اگر باشد ز پول                     ناگهان آید ز ره مهمان بخند

خاله جان آید اگر از شهرِ کرد                     یا عمو نوروز از کرمان بخند

سیب و موز و پرتقال و انبه چیست؟            عمه جان آید ز لاهیجان بخند

گر ز شهرِ خواجه مهمانی رسید                فال حافظ گیر و بهرِ آن بخند

ارزشِ شعر است کمتر از شعیر(جو)             بعد از این بر دفتر و دیوان بخند

کس نپرسد گر خرت باشد به چند؟            هان بخند و هان بخند و هان بخند

روز و شب در کوره راهِ آرزو                        گاه افتان و گهی خیزان بخند

«خنده بر هر دردِ بی درمان دواست»         غم مخور چون صائم کاشان بخند

صائم کاشانی - اسفند 1382

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:25  توسط احسان  | 

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین...

خودتون رو هم گول نزنید...

اما سئوالات !!
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟
مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟

 جواب ها
============ ========= ========= ========= 

 


مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)
مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)
مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی گذارند.اگر شما سعی کردید جواب توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ، شما دوباره به وسیله اعداد منحرف شدید.
مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف شده اید.
مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید … " فریب خوردید



 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:54  توسط احسان  | 

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو


 

مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:31  توسط احسان  | 
چون فقط یه بار از تلویزیون پخش شد و بعدش سانسور شد.نویسنده اصلی متن: علیرضا قزوه...تقدیم به دوستان

"هل من ناصر ینصرنی؟!"
آقای پپسی کولا !
کاری کنید که غزه در محاصره کامل است
آقای فانتا !
تو کاری کن
که زمزم الحرمین
کاری نمی کند
اهرام مصر!
خدای معبد آمون!
خوابگزاران اعظم
کاری کنید
که من خواب سه مار سیاه دیده ام
که مغز سیصد و شصت و پنج روز را
در سینی ماه
می بردند بر سر
خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی
و خواب نیل
که با ساطور
سیصد و شصت و پنج تکه شد
من خواب یوسف را دیدم
در چاه نفت
افتاده بود
و تاجران دلار بر سر چاه
فریاد می زدند:
- هفتاد سنت بالا!
- دو دلار کم!
من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام
دیدم
که جمال عبدالناصر
با اسب
از دروازه رفح گذشت
و عزالدین قسام
و صلاح الدین
دروازه های غزه را
گشوده بودند
خواب سه مار سیاه
بر شانه های حسنی مبارک و
شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!
دیدم که پادشاهان عرب
خوراک مغز جوانان غزه را
در سه دیس کنفرانس
به پادشاه کشور یأجوج
تقدیم می کنند
آقای بی بی سی!
گویا نیوز!
بالاترین!
شما کاری کنید!
چرا کسی کاری نمی کند برای غزه
تعبیری برای خواب من زخمی
مارادونای عزیز پرتقالی!
تو کاری کن!
شیخ بدون چشم !
صاحب فتوای زمین نمی چرخد
و عکس حرام...
امیر نفت!
که با برادر ناتنی ات
عربی رقصیدی
یک غلطی کن!
خوانندگان رپ و راگ!
شما کاری کنید!
که غزه در دهان گرگ است
به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست
به صاحبان کلیسا نه
به خادم الحرمین
به الازهر
به کبارالعلما
هرگز!
آنان برای فتوا بر علیه نماز
با دست باز
آنان فقط
برای مصرف صابون و ادکلون
مُحرم شدن
و انتخاب حلق و تقصیر
و حرمت صید حرم
آفریده شده اند
آقای اسکولاری!
تو کاری کن!
آقای چلسی!
خانم هالیوود!
شما کاری کنید!
خانم آیشواریا!
عروس آمیتاباجان عزیز!
شما کاری کنید!
و شما
ای اسب های اصیل عرب!
نه از نژاد ذوالجناح اید
نه از نژاد براق
از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه
از نژاد یورو و جکوزی
سوارانتان را کشتند
و پادشاهانتان را اخته کردند
مردانگی تان را کشیدند
تا در مسابقات پرش
همچنان سواری بدهید و
رستگار شوید
که شیوخ عرب
بزغاله و وزغ را
بر شما مسلط کرد
با این همه هنوز شما
مردترید از آن سه مار
شما کاری کنید
که سازمان ملل تعطیل است!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:11  توسط احسان  | 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:28  توسط احسان  | 

خیلی دوست دارم چند دهه (و بلکه چند قرن) جلو بروم و بدانم مردم آینده چگونه درباره ما قضاوت خواهند کرد.

می خواهم بدانم مایی که اینگونه در گرداب زمانه غرق شده ایم، برای بی تفاوتی و سکوت دردناکمان دربرابر فجایع فلسطین، چه پاسخی خواهیم داشت؟ فرزندان ما چگونه سکوت احمقانه ما را برای فرزندانشان توجیه خواهند کرد؟

چرا اینگونه شده ایم؟ چرا ساکتیم؟ چرا جگرمان از داغ مادری که فرزندش در زیر دستگاه بیمارستانی که برق ندارد، جلوی چشمانش تلف می شود، کباب نمی شود؟

چرا چیزی نمی گوییم؟ چون سیب زمینی و خربزه گران شده است؟ چون حقوقمان کم است؟ چون معوقه و اضافه کاری و کوفت و زهرمان را نداده اند؟ چون همه ما مشکلات خودمان را داریم؟ چون دچار سندروم “به ما چه” شده ایم؟ چون باید به مشکلات هموطنان خودمان برسیم و فاجعه هولناک فلسطین موضوع ما نیست؟

کسی که در مقابل واضح ترین جلوه های ظلم و ستم سکوت می کند، دلش برای هموطنان خودش می سوزد؟ مسخره نیست؟

کودکان فلسطینی

در شرایطی که همه آزادگان در سرتاسر دنیا این روزها توجهشان به ماجرای فلسطین، این بزرگترین فاجعه قرن های اخیر تاریخ بشر جلب شده، چگونه بعضی از روشنفکران نادان ما به سادگی از کنار این مصیبت بزرگ بشری می گذرند؟

چگونه بانوی صلح نوبل ما، سرمست از رقم های درشت میلیون دلاری، اینچنین نظاره گر فجایع دهشتناک غزه است و  محض رضای خدا یک موضع خشک و خالی نمی گیرد؟

سکوت حیرت انگیز شیرین عبادی(شیرین تر از زهر!) کافی نیست تا او را لکه ننگی بر دامان ایران و ایرانی بدانیم؟

مسلمانی و شیعه گری و خدا و پیغمبرمان به کنار؛ که بویی از آن نبرده ایم! انسانیت چطور؟ انسان که هستیم. نیستیم؟ چگونه یک انسان می تواند در برابر رفتار وحشیانه نِژاد پرستان بربر زمانه ساکت بنشیند؟

چگونه برخی از ما عنان فکرمان را به دست چند نژاد پرست سبک مغز داده ایم و فلسطینی ها را بخاطر “عرب” بودنشان شایسته حمایت نمی دانیم؟

به چه چیزمان می نازیم؟ به انسانیت فروخفته مان؟ به وجدان نداشته مان؟ به این که وارث کوروش و داریوش هستیم اما جلوی چشمانمان یک عده آدم دارند زیر چکمه دشمنان این آب و خاک “تلف” می شوند؟ به این که در آغاز هزاره سوم بعد از میلاد، نژاد پرستی مان گل کرده است؟!

بعید می دانم نسل های آینده قضاوت خوبی درباره ما داشته باشند.

 حساب روز جزا هم که…

پی نوشت۱:  پیشاپیش به آن دسته از هموطنان حال بهم زن نژادپرستم عرض کنم که اجازه هیچگونه اظهار نظر نژادپرستانه نخواهم داد. بدون تعارف، برای اولین بار در سه سال زمان وبلاگ نویسی ام تمام کامنتهایی را که حاوی مسائل نژاد پرستانه باشند حذف خواهم کرد.

پی نوشت۲: مرده شور آن آزادی بیانی را ببرند که فقط بدرد ظالمان و ستمگران زمانه می خورد.

منبع:بدون هیچ دخل و تصرفی از  www.rouzegar.com/index.php

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:26  توسط احسان  | 
به یاد دارم زمانی را که اعراب به غیرت و ناموس پرستی معروف بودند

به یاد دارم زمانی را که ...

بهتر است این حرف ها را رها کنم. چه بوده اند و چه کرده اند!

حالا چه هستید ؟

حالا چه می کنید؟

نفرین نفرین بر بی غیرتان عرب

بدانید تا همیشه ی تاریخ نفرین تمام بشریت بر کسانیست که به هر شکل این جنایات را یاری کردند.

ای قوم عرب !

تا کی قرار است حاکمان بی غیرت و خائن بر شما حکومت کنند ؟!

شما هم اگر ساکت بمانید در جنایات شریک هستید و نفرین و لعن شما را هم در بر خواهد گرفت!

كاش میشد مثل مجالس حسینی دور هم جمع بشیم برای كودكان غزه گریه كنیم....گریه

 
 
 
به تماشــا سوگنـــد و به پــــــرواز کبـوتـــــر از ذهــن...
 
 
 
واژه ای در قـفـــس اســــت!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:17  توسط احسان  | 
 

او را میشناسی؟!

آری او فرزند من است

فرزند تو است

آن غریبه دیگر کیست؟!

چرا فرزندم را نشانه رفته؟!

اینجا...؟!

 

http://i29.tinypic.com/mvsvbl.jpgاینجا فلسطین است

 

قاسم و اصغر ها فراوانند اینجا

 

چون اینان میدانند فرزندان این ملت همه اینچنین اند!

ظلم را برنمی تابند اینجا

 

 

 

 

 

 

آنچه در فلسطین در جریان است فقط کشتار یک مردم نیست

 

کشتار یک نسل است

 

اینجا هدف فرزندان اند!

 

ما در كدامين سپاه هستيم؟!در کربلای فلسطین عاشورا بر پاست...!

 

ما در کدامین سپاه هستیم؟!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:34  توسط احسان  | 
خوشبختانه يک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و قوانين مردونه رو به رشته ي تحرير دراورده پس لطفا بخونيد. لطفا دقت کنيد که تمام اين قوانين با عدد يک شماره گذاري شدن يعني هيچ کدومشون برتري نسبي به ديگري ندارن:

خوشبختانه يک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و قوانين مردونه رو به رشته ي تحرير دراورده پس لطفا بخونيد. لطفا دقت کنيد که تمام اين قوانين با عدد يک شماره گذاري شدن يعني هيچ کدومشون برتري نسبي به ديگري ندارن:

1- مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن.
1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه.
1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست. و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم.
1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد.
1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد.
1- “بله” يا “خير” بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد.
1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر.
1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد.
1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اوون يکي برداشت بوده.
1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد.
1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي.
1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد “هيچي” ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره
1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم
1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد
1- شما کفش، زيادي هم داريد
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اينو خونديد. آره ميدونم امشب بايد تو آشپزخونه بخوابم. ولي اينو ميدونستيد براي ما مردا اصلا مهم نيست. فکر ميکنيم رفتيم کمپينگ

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:59  توسط احسان  | 
 

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که ادامه مطلب رو ببینید!      همین!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:58  توسط احسان  | 
 
روزی يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت...

دكتربعد از معاينه ازش پرسید : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد می کنه ؟! 

مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم!

وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم!

وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد!!!

من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون!

فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه...

 

مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته!

دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟!

مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود...

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من

سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!!

 

وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسید كه حالش حتی از دو مريض قبلي هم وخيم‌تره !

دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسید : تو دیگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!

و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:1  توسط احسان  | 

 

روزی C.I.A اقدام به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد...

اين كار بسيار محرمانه  بود؛ به طوري كه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد...

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند...

در روز تست نهايي ، در حالی که تنها يك نفر از ميان آنها باید براي اين پست انتخاب مي گرديد ، مامور C.I.A يكي از آقایان شركت كننده را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت : 

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!

مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت : حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم !

مامور نگاهي كرد و گفت : متاسفم ، مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد ...

بنا براين مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني! همسرت درون اتاق نشسته است، اين اسلحه را بگير و او بكش !

مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد ...

پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت: من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم ...

مامور پاسخ داد:  نه، نیستی ! همسرت را بردار و به خانه  برو...

حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود ، آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند و به او گفتند :

- ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق ، همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش!

او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد... حتي قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك ۱۲ گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند!!!

بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند! اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت و سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند !

او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:

- شما لعنتیها بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است ،من مجبور شدم

مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد !!!

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:55  توسط احسان  | 

خیلی خسته ام خیلی!

 

الان حدودآ چند ماهی است که خیلی خسته ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می افتم!

چرا؟

همیشه فکر میکردم کمی تنبل ام اما حالا دقیقآ حساب کردم و متوجه شدم که خیلی کار میکنم...

ببینید ما توی ایران ۷۲ میلیون جمعیت داریم که ۱۳ میلیون اونها باز نشسته هستند. پس می مونه ۵۹ میلیون نفر.از این تعداد ۲۴ میلیون دانش آموز و جویای علم هستند یعنی برای انجام کارها فقط ۳۵ میلیون نفر باقی می مونند. توی کشور ۱۰ میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملآ کاری انجام نمیدن. پس برای پیش بردن کارها تنها ۲۵ میلیون نفر باقی می مونند.از این ۲۵ میلیون نفر هم تقریبآ ۴ میلیون نفر آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده مجلس هستند پس فقط ۲۱ میلیون باقی می مونن و اگر بدونیم که تقریبآ ۱۷ میلیون آدم جویای کار داریم معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو ۴ میلیون نفر دارن انجام می دن.اما حدود ۲ میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط ۲ میلیون نفر نیروی کار باقی می مونن. از بین این دو میلیون نفر ۶۴۶۹۰۰ عضو پلیس و وزارت اطلاعات و نیروهای سپاه هستند پس کلآ می مونیم ۱۳۵۳۱۰۰ . حالا این وسط ۵۴۶۹۰۰ نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارند و بار کارهای کشور افتاده روی دوش ۸۰۶۲۰۰ نفر از جمعیت.فراموش کردم بگم که ما حدود ۸۰۶۱۸۶ نفر هم ممنوع التصویر ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس کل کارهای کشور افتاده روی دوش ۱۴ نفر! از این چهارده نفر ۱۲ تاشون عضو شورای  نگهبان هستند و پس متوجه می شیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو! و تو هم که داری وب منو میخونی...

 

پ ن۱:شاید یه مدتی آپ جدید نداشته باشم! (میدونید که چقدر کار دارم...)

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط احسان  | 

 

بنام خدا


نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق، فرزندش را در آغوش مي فشارد.

آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...

اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...

سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟

مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟

اين دختر را چطور؟


حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...

اين پدر را ميشناسي؟



دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.

اين را چطور؟

اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........

از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....


...............
...............
...............

گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...

گريه كن سرباز...


منبع      
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:55  توسط احسان  | 

خاطرات دانشجوی دم بخت

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

*** 

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

*** 

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

*** 

دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

*** 

شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

*** 

يكشنبهامروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

***

ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط احسان  | 
یه دستگا هی بوده که % خریت رو نشون میداده یه عربه میره دستشو میزاره میگه (20% خر)(20% خر) بعد یه ترکه میره دستشو میزاره میگه: (100% خر)(100% خر) بعد یه لره میره دستشو میزاره میگه (صد رحمت به خر)(صد رحمت به خر!)

يه ترکه و يه تهرانيه ويه رشتي رو ميخاستن اعدام کنن ميگن با گيوتين بميريد يا تيربار بشيد يا اعدام با دار شيد تهرانيه ميگه با گيوتين سرش رو ميزارن رو گيوتين تا ميرسه به گردنش واي ميسته آزادش ميکنن رشتيه ميگه منو تير بارون کنيد مي خواستن تير بارش کنن اما تفنگا گلوله نداشت وآزادش ميکنن ترکه ميگه اون دوتا که خراب بود منو با دار اعدام کنيد!

یه صندلی بوده که هرکس روش میشسته و دروغ میگفته بادکنک بالای سرش میترکیده اصفهانیه میشینه میگه مافکر میکنیم آدمای ولخرجی هستیم بادکنک میترکه رشتیه میشینه میگه ما فکر میکنیم که آدمای با غیرتی هستیم بادکنک میترکه ترکه میشینه میگه ما فکر میکنیم... بادکنک میترکه!!!!

آبادانيه ميگه : ديشب آبادان زلزله 11 ريشتري اومد. رفيقش ميگه: پس آبادان با خاك يكي شد دیگه ؟ آبادانيه ميگه : بع ، ولك ، مگه بچه ها گذاشتن!

يه روز يه تركه رو ميگيرند ميبرند کلانتري .
تركه ميگه منو واسه چي گرفتيد ؟
جناب سروان ميگه :
واسه عرق خوري .
تركه ميگه :
پس چرا نمياريد بخوريم !

يه روز سه تا آباداني داشتن بره هم خالي مي‌بستن
بعد اوليه ميگه من حضرت عيسي هستم و ميتونم مرده رو زنده كنم!
دوميه ميگه من حضرت موسي هستم و ميتونم عصامو تبديل به يه مار كنم!
هي صبر مي كنن مي‌بينن سوميه هيچي نميگه هيچ خالي نميبنده!
بعد ازش مي پرسن تو چرا حرف نمي‌زني؟
ميگه : تا حالا ديدي خدا حرف بزنه !

به تركه ميگن :ميدوني به نفت ميگن طلاي سياه؟
تركه فرداش يه 20 ليتري ميندازه گردنش!

تركه چهار تا قالب صابون مي‌خوره که به مرز خود كفایی ( خود کف آیی ) برسه!

۱روز یه لره میره پیشه خدا میگه : خدایا چیکار کنم که از ترکا خر تر باشم.. خدا میگه: برو تو بیابون شنا کن.... میره تو بیابون شنا میکنه 1دفعه میبینه 1ترکه با قایق موتوری میاد!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:13  توسط احسان  | 
دوستان من سلام..

احسان که وبلاگ خودشو داغون کرده

من که سرم درد گرفت با این وبلاگ سیاهش گفتم یه تنوع بشه برای شما دوستان عزیز

من وقتی این حکایت را خووندم موو به تنم سیخ شد ...

بد نیست شما هم اینو برید و بخوونیدش...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:0  توسط حسین  | 

سلام در ابتدا به خاطر تاخیر و غیبت طولانیم ازتون معذرت میخوام

امیدوارم از این به بعد فعالتر از قبل مشغول به کار بشم

اما خوب من هم دلایلی دارم اولا که دانشگاه و کلاس و کارهای روز مره اجازه نمیده اونقدر سراغ اینترنت

بیام دوما که من خودم وبلاگ شخصی دارم و گاهی که وقت بشه بیشتر میرم سراغ اون و فقط به خوندن

مطالب این وب بسنده میکنم اما خوب به خاطر خواهش آقا احسان که لطف کرده و منم عضو این وبلاگ

 دونسته اینجام گاهی مطلب میذارم

راستی حالا که اینو گفتم بذارید تبلیغ وبلاگ خودم رو هم بکنم آدرس وبلاگ من اینه

http://kimiatarin.blogfa.com/

 حتما یه سری بزنید

مطمئنم ضرر نمی کنید خوشتون میاد و دست پر میرین بیرون اما کم لطفی نکنید و نظر هم بدید

فعلا خداحافظ

منتظرتون هستم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:59  توسط کیمیا  | 

 

...خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد

 

اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که((راز خوشبختی)) را برایش فاش کند. پس به او

 

پیشنهاد کرد که گردشی در قصرش بکند و حدود ۲ ساعت دیگر نزد او بازگردد.

 

خردمند اضافه کرد:می خواهم از شما خواهشی بکنم.آنوقت یک قاشق کوچک به او

 

داد و در آن دو قاشق روغن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست

 

داشته باشید و نگذارید روغن آن بریزد.

 

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق بر

 

نمیداشت.دو ساعت بعد نزد خردمند برگشت. 

 

مرد خردمند از او پرسید:آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدی؟ آیا باغی را که

 

استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و

 

ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردی؟

 

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ ندیده و تمام فکر ذکرش دو قطره روغنی بود

 

که نریزد

 

خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس آدم نمیتواند به کسی اَعتماد كند

 

مگر ابنکه خانه را که در آن ساکن است بشناسد.

 

مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع به گردش در کاخ کرد..

 

وقتی پیش خردمند برگشت همه چیز را با جزییات برای او تعریف کرد

 

خردمند گفت: پس آن دو قطره روغن که به تو سپردم چه شد؟

 

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها ریخته اند. 

 

آنوقت خردمند به او گفت:تنها نصیحتی که میتوانم یهت بکنم این است:             

 

((راز خوشبختی)) این است که همه شگفتیهی جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو

 

قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی...

 

گوشه ای ار کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:38  توسط کیمیا  | 

«به نام آفريدگار قلب هاي بي قرار»

 

امشب به وسعت همه ي كائنات دلم برايت تنگ شد و به اندازه ي همه ي ستاره ها برايت اشك ريختم.

آغوشم بي قرار آغوشت گشت و چشمانم در حسرت لحظه اي بوسيدن نگاه نازت اشكبار.

صداي تيك تيك عقربه ها همچون صداي خمپاره ها، ثانيه به ثانيه انفجاري در ذهنم مي روياند كه باورش ناممكن است و سكوت پنجره ها مرا بي تاب ديدارت مي كرد؛ نازنين مريم!

امشب براي اولين بار به خياباني كه عمري در آن گام نواخته بودم و عاشقش بودم، به كوچه هايي كه شيرين ترين خاطرات كودكي ام را در خود خلاصه مي كردند و به ديوارهاي طويلي كه ديده ها را به ناديده ها مي سپردند، لعنت فرستادم.

مي داني چرا؟!

چون باعث شده بودند بين من و تو، بين من و معشوقم، بين من و تمام هستي و وجودم فاصله افتد.

و چقدر برايم سخت بود تحمل لحظه لحظه ي اين دقايق و ثانيه ها.

آري مهربانم!

امشب به اندازه ي تمام قرن دلم برايت تنگ شد.

امشب به اندازه ي تمام كهكشان ها غم هجرانت را چشيدم.

و امشب به وسعت تمام اقيانوس ها فاصله ها را گريستم.

نازنين مريم! تو با دل من چه كردي؟!

تو با دل من چه كردي كه به هر كه و هر چه مي نگرم، تو را مي بينم و به هر چه مي انديشم، در نهايت با ياد تو به فرجام مي رسد.

اين چه آتش عشقي است كه در دلم افروختي؟ اين چه شراره اي است كه بر جانم افكندي كه تمام وجودم در آن شعله ور گشته است...

به راستي كه واژه ها در مقابل قامت اهوراييت سرافكنده اند. من تو را با كدامين عبارت به وصف بنشينم كه تو خود تفسير عاشقانه هايي.

من تو را با كدامين واژه بيارايم كه تو خود دايره المعارف عارفانه هايي.

اما نازنين مريم!

امشب قلمم را به پاس عشق پُرفروغمان در مركّب اشك هايم فرو بردم و با بغض سينه ام بر لوح خاطر خطيرت نجوا كنان سخن ها آويختم تا بار ديگر باور كني كه چقدر دوستت دارم. چقدر عاشقت هستم و چقدر عشقت در تار و پود وجودم تنيده شده است؛ نازنين مريم...

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگـر سـر بـرود از دل و جـان آن نـرود

 

              عاشق ترينت: مريم

«به پاس هفتاد و هفت روزگي عشق پاكمان»

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط مریم  | 

 

 

«به پیشگاه والای قافله سالار عاشقان نینوا»

 

 

 

چون خشمِ چشمِ صاعقه گریان نمی شوم

جز در بهارِ عاطفه، باران نمی شوم

در سیلگاهِ حادثه هستم بسان کوه

در بغض گاهِ خاطره، پنهان نمی شوم

باور مکن به عرصه ی احساس عاقبت

توفنده تر ز توسنِ توفان نمی شوم

آیینه دارِ عاطفه گشتم تمامِ عمر

دور از فروغِ چشمه ی احسان نمی شوم

چون زلفِ یار گرچه پریشان و درهمم

اما چو موج، سر به گریبان نمی شوم

در انتهای فاصله، گندم نمی خورم

تسلیمِ حرف و حیله ی شیطان نمی شوم

باشد مصافِ خنجر و حنجر به دشتِ عشق

چون لاله داغدارم و خندان نمی شوم

میلادِ سرخ، ساحت سبز ترانه هاست

جز نغمه خوانِ نیزه و قرآن نمی شوم

آید نوای قافله ی عاشقان به گوش

غافل ز داغِ لاله ی حرمان نمی شوم

مریم صفت به معبد آیینه ام مقیم

دور از جلال و جلوه ی جانان نمی شوم

 

« مـریم السادات صـائم کاشانی»

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط مریم  | 
او را میشناسی؟!

آری او فرزند من است

فرزند تو است

آن غریبه دیگر کیست؟!

چرا فرزندم را نشانه رفته؟!

اینجا...؟!

 

http://i29.tinypic.com/mvsvbl.jpgاینجا فلسطین است

 

قاسم و اصغر ها فراوانند اینجا

 

چون اینان میدانند فرزندان این ملت همه اینچنین اند!

ظلم را برنمی تابند اینجا

 

 

 

 

 

 

آنچه در فلسطین در جریان است فقط کشتار یک مردم نیست

 

کشتار یک نسل است

 

اینجا هدف فرزندان اند!

 

ما در كدامين سپاه هستيم؟!در کربلای فلسطین عاشورا بر پاست...!

 

ما در کدامین سپاه هستیم؟!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:15  توسط احسان  | 

قبل ترها اینگونه بودیم حالا چطور...؟!

 

گفتم كجا گفتا به خون

 

 گفتم كه كي گفتا كنون 

 

گفتم چرا  گفتا جنون

 

 گفتم مرو خنديد و رفت

 

خنديد و رفت... خنديد و رفت ...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:56  توسط احسان  | 

آن مرد آمد.

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد در باران آمد…

آن مرد در رگبار سنگ ها و تیر ها و نیزه ها آمد.

آن مرد با مشک امد…

و مشکش چون لبانش تشنه بود...

مرد با شجاعت تمام، لشکر سیاهی ها را پشت سر گذاشت و خود را به دریا رساند.

آب موج می زد و چه زلال بود!

لبانش با دیدن آب تشنگی را از یاد برد.

فکر و ذهنش جای دیگری بود...

مشک را سریع آب کرد و دوباره به سیاهی شد.

اما سیاهی را نمی دید، امتداد نگاهش را دنبال می کردی به خورشید می رسید...

او هرچه داشت به خاطر وجود خورشید بود!

آخر ماه هرچه زیبایی دارد صدقه سر خورشید است.

باید برای رسیدن به معشوق از سیاهی می گذشت.

پس به امید دیدار دوباره ی معشوق، به دل سیاهی ها زد.

و چه دلاورانه لشگر تیرگی ها را می شکافت.

جراحت های زیادی دید، امیدش را از دست نداد; دستانش قطع شد، امیدش را از دست نداد، تیر بر چشمش اصابت کرد ولی همچنان امیدوارانه و مشک بر دهان به سوی خورشید می تاخت.

اما وای بر روزگار که چه ناحوان مردانه تیر بر مشکش زدند و امیدش را بر زمین ریختند.

رگبار تیرها و نیزه ها و سنگ شدت گرفته بود!

چند لحظه بعد آن مرد نبود که در خاک و خون افتاده بود، ماه بود که نقش زمین شده بود.

آن مرد چند باری، تمام توان نداشته اش را جمع کرد و لبان بی رمقش را باز کرده و صدا زده بود <اخا>.

لحظاتی نگذشته بود که عالم دوباره شاهد مناظره ی خورشید و ماه بود.

اما این بار با همیشه تفاوت داشت...

خورشید به سوی ماه آمده بود و این خورشید بود که به دور ماه چرخیده بود.

رگبار دیگر پایان گرفته بود و چه بوی یاس عجیبی فضا را پر کرده بود!

آن مرد سر در دامان معشوق و محبوبش زیر لب زمزمه کرد و رفت: <آن مرد خواهد آمد>.

<علی ملا حسینی>

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:47  توسط احسان  | 

به پيشگاه والاي هم زبان آسمانيم «قرآن»

«تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني»

 

  

كلامت جانِ هستي را نوازش داد.  

و از گلنغمه هايت آفرينش دلربا گرديد.

وزين خوش تر مرا؛

كز كودكي گوشم به آهنگِ كلامت آشنا گرديد.

مرا گلنغمه هاي آسماني،

آسمان در آسمان نور و طراوت داد.

به يادم هست آن روزي كه بودم كودكي مشتاق؛

پدر مي گفت بهرم قصه هاي نابِ فرقان را.

ز نوح و كشتي توفانيش با من سخن مي گفت.

و گاهي داستانِ مريمِ پاك و مقدس را.

و گاهي با كنايت از زليخا نكته هاي آشنايي را؛

فروغ دلربايي را.

و از زندانِ يوسف، چاهِ كنعان، چشم هايش اشك ريزان بود.

و گاهي در قنوتش، (كوثرِ) احساس، پنهان بود.

و از (لاتقنطو) نبضِ اميدش، غرق در بحرِ سعادت بود.

و جامِ جانِ او لبريز از نورِ كرامت بود.

ز (الله الصّمد)، اي بي نيازِ مهربان! آيينه ي شوقم،

فروغِ جاوداني يافت.

ز حسِ بودنت صدها نشاني يافت.

و اي جانان من! آنك تو را در آشكارا، گو نهاني يافت.

لبان شُكرپيماي پدر را روز و شب، گلواژه ي هو بود.

و دانستم هزاران نكته ي باريك تر اين جا، ز يك مو بود.

و از سجاده ي مادربزرگم خوب دانستم

اثرها از تو اي آرامِ جان هر جا و هر سو بود.

و در چادر نمازِ آبيش، يادِ تو جاري بود.

و نورِ مهرِ تو از چشمه ي چشمان او پيوسته ساري بود.

تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني.

به تارِ عشق من مضرابِ احساسي.

فروغستانِ جانم را زلالِ عشق و ايماني.

تو را از جان و از دل پاس مي دارم.

بلي، از كودكي با نغمه ي مهرِ تو خو كردم.

و از آياتِ مهرت كسبِ نور و ابرو كردم.

تو را آري تو را تنها به شهرِ آرزوها جستجو كردم.

 

مريم السادات صائم كاشاني

معاونت فرهنگي انجمن ادبي سخن كاشان

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:37  توسط مریم  | 

وقتي عطش در كربلا غوغا بپا كرد

سقا نگاهي شرمگين بر خيمه ها كرد

برداشت مشكي را كه لبريز از وفا بود

مشكي كه خود از تشنگان كربلا بود

شاهين عشق آماده پرواز ميشد

لبهاي مشك از شوق دريا باز ميشد

بر كشتـگان بـدر روز انتقام است

مهريه زهرا به فرزندش حرام است

وقت است تا شيرين شود كام ابوالفضل

وقت است از خون پر شود جام ابوالفضـــل

برخاست عزم آب در دشت بلا كرد

قلب سياه كفر بند از بند وا كرد

عباس يعني تشنه در دريا نشستن

عباس يعني بغض مولا را شــكـستن

عباس يعني نفس را هم، بنده كردن

عباس يعني آب را شرمنده كردن

عباس يعني تا قيامت مرد بودن

عباس يعني با خدا همدرد بودن

به به چه نيكو آمد اين اقبال عباس

آمد هزاران تير استقبال عباس

وقتي كه روي ماه از آيينه برگشـت

آواي ادرك يا اخا پيچيد در دشـت

زلف شقايق در كمند ياس افتاد

سالار دين بر پيكر عباس افتاد

وقتي كه پيكان، مشك را بر حلق او دوخت

حتي گلوي آب هم از تشنگي سوخت

اينك فراتي مانده لبريز از ندامت

شرمنده از عباس تا روز قيامت

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:0  توسط احسان  | 

کیست مرا یاری کند؟؟؟

 

و باز هم عاشورا...

باز هم آفتابی سوزان...

باز هم تشنگی ...

آره تشنگی، خوب گوش کن، بشنو... بشنو...شنیدی...؟

العطش، العطش...

آره این صدا داره از کربلا میاد...

زان تشنگان، هنوز به عيوب مي رسد          فرياد العطش ز بيابان كربلا

 

دوستای خوبم سلام

من نه بلدم نه میتونم متنی بنویسم که بشه بهش گفت متن!

اما نمی دونم تا حالا تعریف عزاداری های کاشان رو شنیدین یا نه:

 اینجا کاشان است     >>> بازار کاشان <<<

اینجا کاشان است.

 

مهد تمدن.

 

شهر دارالمومنین.

 

شهر عشق به اهل بیت.

 

مکانی مناسب برای عشق بازی با آل الله.

 

و آنگاه که تاسوعا و عاشورا فرا می رسد ول وله ای سرتاسر شهر را فرا می گیرد

گویی هیچ کس آرام و قرار ندارد

 

غم و اندوه را به سادگی تمام می توان در کوچه و بازار حس کرد

 

گفتم بازار چه خوب شد بزارین یکی از مهم ترین رسم های مردم کاشان رو براتون بگم.

 

 

از قدیم رسم بوده دسته های عزا داری در روز تاسوعا و عاشورا و یا مناسبات دیگر به صورت کاروان های عزا به سمت بازار کاشان حرکت می کنند و از یکی از دروازه های بازار وارد می شوند و در همانجا مشغول به عزاداری می شوند و بعضا تا کاروانسرای امین الدوله که میعاد گاه عزادارن حسینی است پیش می روند و عزاداری را به پایان می رسانند و این عزاداری تا ساعت 11 یا 12 شب طول می کشه.

شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا بازار؟

دسته های عزا به بازار می روند چون:

بیشترین عبور و مرور مردم آنجا بوده.

مسیر بازار از کوچه ها تنگ و پر پیچ و خم و ناهموار بهتر بود. خیابان هم که نداشتند.

بازار مثل یک تونل، دروازه دولت تا زیارت حبیب بن موسی تا حسینیه ی پانخل و طاهر و منصور و دروازه فین را به هم وصل می کرد. سرپوشیده بودنش، نمایش جمعیت و انعکاس صدا را بیشتر می کرد. مایه برکت مرکز تجارت شهر بود.

 

>>ابوالفضل<<

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:11  توسط احسان  | 

علي اصغر آب. بابا.

بابا آب داد.

بابا گفت:

خدا آب داد.

آب. باران.

آن روز باران نیامد.

آن روز آب بود؛ امّا نبود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:49  توسط احسان  | 

سلام من به محرم، محرم ِگل زهرا                                 به لطمه های ملائک، به ماتم گل زهرا

 

سلام من به محرم، به تشنگی عجیبش                  به بوی سیب زمینِ، غم و حسین غریبش

 

سلام من به محرم، به غصه و غم مهدی                  به چشم کاسه ی خون و، به شال ماتم مهدی

 

سلام من به محرم، به کربلا و جلالش                      به لحظه های پر از حزن، غرق درد و ملامش

 

سلام من به محرم، به حال خسته زینب                  به بی نهایت داغ دل شکسته زینب

 

سلام من به محرم، به دست و مشک ابوالفضل        به نا امیدی سقا، به سوز اشک ابوالفضل

 

سلام من به محرم، به قد و قا مت اکبر                    به کام خشک اذان گـوی زیر نیزه و خنجر

 

سلام من به محرم، به دست و با زوی قاسم            به شوق شهد شهادت، حنای گیسوی قاسم

 

سلام من به محرم، به گاهواره ی اصغر                    به اشک خجلت شاه و، گلوی پاره ی اصغر

 

سلام من به محرم، به اضطراب سکینه                    به آن ملیکه که رویش، ندیده چشم مدینه

 

سلام من به محرم، به عا شقی زهیرش                 به باز گشتن حُر و عروج ختم به خیرش

 

سلام من به محرم، بـه مسلم و به حبیبش             به رو سپیدی جُوْن و به بوی عطر عجیبش  

 

سلام من به محرم، به زنگ محمل زینب                 به پاره، پاره تن بی سر مقابل زینب

 

سلام من به محرم، به شور و حال عیانش              سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

 

سلام من به محرم به ماه دلبر زينب                       به اشك سينه زنانش كنار مادر زينب

 

سلام من به محرم به آن كه صاحب آن است            به كاروان بهاري كه در مسير خزان است

 

سلام من به محرم به پرچم غم زهرا                      به قامت خم زهرا

 

سلام من به محرم به ماه تشنگي دل                    به آن كه در غم و ماتم سه ساله اي كه به محمل

 

سلام من به محرم به ناز مشك ابالفضل                 به آن دو دست قشنگ و به زخم مشك ابالفضل

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:44  توسط احسان  | 

۱۲بند محتشم کاشانی

بند اول:

 

باز اين چه شورش است، كه در خلق عالم است        باز اين چه نوحه و ، چه عزا و ، چه ماتم است؟

باز اين چه رستخيز عظيمست، كز زمين                    بي نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره، باز دميده از كجا ، كزو                          كار جهان و ، وضع جهان، جمله درهم است

گويا طلوع ميكند از مغرب ، آفتاب                              كآشوب ، در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا، بعيد نيست                         اين رستخيز عام، كه نامش محرم است

در بارگاه قدس، كه جام ملال نيست                          سرهاي قدسيان، همه بر زانوي غم است

جن و ملك، بر آدميان، نوحه مي كنند                        گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين                      پرورده ي كنار رسول خدا، حسين


                                                     بند دوم:

كشتي شكست خورده طوفان كربلا                         در خاك و خون طپيده ي ميدان كربلا

گر چشم روزگار بر او فاش مي گريست                     خون مي گذشت از سر ايوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك                        زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان                                خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند ديو و در، همه سيراب و مي مكيد                    خاتم، ز قحط آب، سليمان كربلا

زان تشنگان، هنوز به عيوق مي رسد                       فرياد العطش ز بيابان كربلا

آه از دمي كه لشگر اعدا، نكرده شرم                         كردند ، رو بخيمه سلطان كربلا

آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد                            كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

بند سوم:

كاش آنزمان، سرادق گردون، نگون شدي                   وين خرگه بلند ستون، بيستون شدي

كاش آنزمان در آمدي، از كوه تا بكوه                         سيل سيه كه روي زمين، نيلگون شدي

كاش آنزمان ز آه جهانسوز اهلبيت                           يك شعله، برق خرمن گردون دون شدي

كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان                       سيماب وار، گوي بي سكون شدي

كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك                       جان جهانيان، همه از تن، برون شدي

كاش آنزمان كه كشتي آل عبا، شكست                   عالم تمام، غرقه ي درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي، بروز حشر                               با اين عمل، معامله ي دهر چون شدي

آل نبي (ص) ، چو دست تظلم بر آورند                      اركان عرش ار، به تلاطم درآورند

 

       بند چهارم:

بر خوان غم، چو عالميان را صلا زدند                        اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد، آسمان طپيد                       زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند

آن در كه جبرئيل امين بود خادمش                           اهل ستم به پهلوي خير نساء زدند

بس آتش ز اخگر الماس ريزه ها                               افروختند و در حسن مجتبا زدند

وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود                        كندند از مد ينه و در كربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت، كوفيان                    بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي كز آن جگر مصطفي دريد                        بر حلق تشنه ي خلف مرتضا زدند

اهل حرم، دريده گريبان، گشوده موي                       فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح الامين نهاده بزانو سر حجاب                             تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

 

بند پنجم

چون خون زحلق تشنه او ، بر زمين رسيد                 جوش از زمين ، به ذروه ي عرش برين رسيد

نزديك شد ، كه خانه ي ايمان شود خراب                   از بس شكستها ، كه به اركان دين رسيد

نخل بلند او چه خسان ، بر زمين زدند                       طوفان به آسمان ، ز غبار زمين رسيد

باد، آن غبار چون به مزار نبي رساند                         گرد از مدينه ، بر فلك هفتمين رسيد

يكباره جامه، در خم گردون، به نيل زد                        چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش                        از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

كرد اين خيال، وهم غلط كار، كان غبار                       تا دامن جلال جهان آفرين، رسيد

هست از ملال، گر چه بري، ذات الجلال                      او در دلست و، هيچ دلي ، نيست بي ملال

 

بند ششم:

ترسم، جزاي قاتل او چون رقم زنند                           يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه، شفيعان روز حشر                         دارند شرم، كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدر آيد ز آستين                            چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي ، كه با كفن خون چكان ز خاك                   آل علي (ع) چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت                           گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا                       در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند بار                               آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كند سري را كه جبرئيل                       شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

 

بند هفتم

روزيكه، شد به نيزه ، سر آن بزرگوار                          خورشيد ، سر برهنه بر آمد‌ ، ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و، برخاست كوه كوه                 ابري ببارش آمد و، بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد، خاك مطمئن                          گفتي فتاد، از حركت چرخ بي قرار

عرش آنزمان بلرزه در آمد، كه چرخ پير                       افتاد در گمان، كه قيامت ، شد آشكار

آن خيمه اي كه، گيسوي حورش، طناب بود               شد سرنگون ، ز باد مخالف ، حباب وار

قومي كه پاس محملشان، جبرئيل داشت                 گشتند ، بي عماري و محمل، شتر سوار

با آنكه سر زد آن عمل، از امت نبي                          روح الامين، ز روي نبي گشت، شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو بشام كرد                           آنسان كه عقل گفت، قيامت قيام كرد

 

بند هشتم:

بر حربگاه، چون ره آن كاروان فتاد                             شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه، غلغله در شش جهت ، فكند             هم گريه، در ملايك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئي، از دشت پا كشيد                    هر جا كه بود طايري، از آشيان فتاد

شد وحشتي، كه شور قيامت زياد، رفت                   چون چشم اهلبيت، بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد                         بر زخم هاي كاري تيغ و سنان ، فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان                           بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي ( هذا حسين ) از او                      سرزد، چنانكه آتش از آن، در جهان فتاد

پس با زبان پر گله ، آن بضعة البتول                          رو بر مدينه كرد ، كه يا ايها الرسول

 

بند نهم:

اين كشته فتاده به هامون، حسين تست                  وين صيد دست و پا زده در خون، حسين تست

اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگي                       دود از زمين رسانده بگردون، حسين تست

اين ماهي فتاده به دياري خون، كه هست                 زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسين تست

اين غرقه ي محيط شهادت، كه روي دشت                 از موج خون او شده گلگون، حسين تست

اين خشك لب فتاده ي دور از لب فرات                      كز خون او، زمين شده جيحون، حسين تست

اين شاه كم سپاه، كه با خيل اشك و آه                    خرگاه، زين جهان زده بيرون، حسين تست

اين قالب تپان، كه چنين مانده بر زمين                     شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست

چون روي در بقيع، بزهرا خطاب كرد                          وحش زمين و مرغ هوا را ، كباب كرد

 

بند دهم:

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين                     ما را غريب و بيكس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند                         در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد، بر حجاب دو كون آستين فشان                    وندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ني ورا چو ابر خروشان به كربلا                          طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر                    سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي(ص) مدام                   يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو                             غلطان بخاك معركه ي كربلا ببين

يا بضعة البتول ز ابن زياد داد                                    كو خاك اهلبيت رسالت بباد داد

 

بند يازدهم:

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد                      بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك                    مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد

خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان                   در ديده اشك مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز                    روي زمين به اشك جگرگون پر آب شد

خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست            دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب                          از  آه  سرد  ماتميان  ماهتاب  شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين (ع)                 جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نكرد                        بر هيچ آفريده جفايي چنين نكرد

 

بند دوازدهم:

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده اي                        وز كين چها درين ستم آباد كرده اي

بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول                 بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اي

اي زاده زياد نكرده است هيچ گاه                             نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اي

كام يزيد داده اي از كشتن حسين(ع)                        بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اي

بهر خسي كه بار درخت شقاوت است                      در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اي

با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو                             با مصطفي و حيدر و اولاد كرده اي

حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن                    آزرده اش به خنجر فولاد كرده اي

ترسم ترا دميكه به محشر بر آورند                            از آتش تو دود به محشر در آورند

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:32  توسط احسان  | 
 
  بالا