حرفهای کیمیا

سلام در ابتدا به خاطر تاخیر و غیبت طولانیم ازتون معذرت میخوام

امیدوارم از این به بعد فعالتر از قبل مشغول به کار بشم

اما خوب من هم دلایلی دارم اولا که دانشگاه و کلاس و کارهای روز مره اجازه نمیده اونقدر سراغ اینترنت

بیام دوما که من خودم وبلاگ شخصی دارم و گاهی که وقت بشه بیشتر میرم سراغ اون و فقط به خوندن

مطالب این وب بسنده میکنم اما خوب به خاطر خواهش آقا احسان که لطف کرده و منم عضو این وبلاگ

 دونسته اینجام گاهی مطلب میذارم

راستی حالا که اینو گفتم بذارید تبلیغ وبلاگ خودم رو هم بکنم آدرس وبلاگ من اینه

http://kimiatarin.blogfa.com/

 حتما یه سری بزنید

مطمئنم ضرر نمی کنید خوشتون میاد و دست پر میرین بیرون اما کم لطفی نکنید و نظر هم بدید

فعلا خداحافظ

منتظرتون هستم

 

راز خوشبختی

 

...خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد

 

اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که((راز خوشبختی)) را برایش فاش کند. پس به او

 

پیشنهاد کرد که گردشی در قصرش بکند و حدود ۲ ساعت دیگر نزد او بازگردد.

 

خردمند اضافه کرد:می خواهم از شما خواهشی بکنم.آنوقت یک قاشق کوچک به او

 

داد و در آن دو قاشق روغن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست

 

داشته باشید و نگذارید روغن آن بریزد.

 

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق بر

 

نمیداشت.دو ساعت بعد نزد خردمند برگشت. 

 

مرد خردمند از او پرسید:آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدی؟ آیا باغی را که

 

استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و

 

ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردی؟

 

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ ندیده و تمام فکر ذکرش دو قطره روغنی بود

 

که نریزد

 

خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس آدم نمیتواند به کسی اَعتماد كند

 

مگر ابنکه خانه را که در آن ساکن است بشناسد.

 

مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع به گردش در کاخ کرد..

 

وقتی پیش خردمند برگشت همه چیز را با جزییات برای او تعریف کرد

 

خردمند گفت: پس آن دو قطره روغن که به تو سپردم چه شد؟

 

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها ریخته اند. 

 

آنوقت خردمند به او گفت:تنها نصیحتی که میتوانم یهت بکنم این است:             

 

((راز خوشبختی)) این است که همه شگفتیهی جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو

 

قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی...

 

گوشه ای ار کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

نازنین مریم ...

«به نام آفريدگار قلب هاي بي قرار»

 

امشب به وسعت همه ي كائنات دلم برايت تنگ شد و به اندازه ي همه ي ستاره ها برايت اشك ريختم.

آغوشم بي قرار آغوشت گشت و چشمانم در حسرت لحظه اي بوسيدن نگاه نازت اشكبار.

صداي تيك تيك عقربه ها همچون صداي خمپاره ها، ثانيه به ثانيه انفجاري در ذهنم مي روياند كه باورش ناممكن است و سكوت پنجره ها مرا بي تاب ديدارت مي كرد؛ نازنين مريم!

امشب براي اولين بار به خياباني كه عمري در آن گام نواخته بودم و عاشقش بودم، به كوچه هايي كه شيرين ترين خاطرات كودكي ام را در خود خلاصه مي كردند و به ديوارهاي طويلي كه ديده ها را به ناديده ها مي سپردند، لعنت فرستادم.

مي داني چرا؟!

چون باعث شده بودند بين من و تو، بين من و معشوقم، بين من و تمام هستي و وجودم فاصله افتد.

و چقدر برايم سخت بود تحمل لحظه لحظه ي اين دقايق و ثانيه ها.

آري مهربانم!

امشب به اندازه ي تمام قرن دلم برايت تنگ شد.

امشب به اندازه ي تمام كهكشان ها غم هجرانت را چشيدم.

و امشب به وسعت تمام اقيانوس ها فاصله ها را گريستم.

نازنين مريم! تو با دل من چه كردي؟!

تو با دل من چه كردي كه به هر كه و هر چه مي نگرم، تو را مي بينم و به هر چه مي انديشم، در نهايت با ياد تو به فرجام مي رسد.

اين چه آتش عشقي است كه در دلم افروختي؟ اين چه شراره اي است كه بر جانم افكندي كه تمام وجودم در آن شعله ور گشته است...

به راستي كه واژه ها در مقابل قامت اهوراييت سرافكنده اند. من تو را با كدامين عبارت به وصف بنشينم كه تو خود تفسير عاشقانه هايي.

من تو را با كدامين واژه بيارايم كه تو خود دايره المعارف عارفانه هايي.

اما نازنين مريم!

امشب قلمم را به پاس عشق پُرفروغمان در مركّب اشك هايم فرو بردم و با بغض سينه ام بر لوح خاطر خطيرت نجوا كنان سخن ها آويختم تا بار ديگر باور كني كه چقدر دوستت دارم. چقدر عاشقت هستم و چقدر عشقت در تار و پود وجودم تنيده شده است؛ نازنين مريم...

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگـر سـر بـرود از دل و جـان آن نـرود

 

              عاشق ترينت: مريم

«به پاس هفتاد و هفت روزگي عشق پاكمان»

آید نوای قافله ی عاشقان به گوش ...

 

 

«به پیشگاه والای قافله سالار عاشقان نینوا»

 

 

 

چون خشمِ چشمِ صاعقه گریان نمی شوم

جز در بهارِ عاطفه، باران نمی شوم

در سیلگاهِ حادثه هستم بسان کوه

در بغض گاهِ خاطره، پنهان نمی شوم

باور مکن به عرصه ی احساس عاقبت

توفنده تر ز توسنِ توفان نمی شوم

آیینه دارِ عاطفه گشتم تمامِ عمر

دور از فروغِ چشمه ی احسان نمی شوم

چون زلفِ یار گرچه پریشان و درهمم

اما چو موج، سر به گریبان نمی شوم

در انتهای فاصله، گندم نمی خورم

تسلیمِ حرف و حیله ی شیطان نمی شوم

باشد مصافِ خنجر و حنجر به دشتِ عشق

چون لاله داغدارم و خندان نمی شوم

میلادِ سرخ، ساحت سبز ترانه هاست

جز نغمه خوانِ نیزه و قرآن نمی شوم

آید نوای قافله ی عاشقان به گوش

غافل ز داغِ لاله ی حرمان نمی شوم

مریم صفت به معبد آیینه ام مقیم

دور از جلال و جلوه ی جانان نمی شوم

 

« مـریم السادات صـائم کاشانی»

 

 

در کربلای فلسطین عاشورا بر پاست...!

او را میشناسی؟!

آری او فرزند من است

فرزند تو است

آن غریبه دیگر کیست؟!

چرا فرزندم را نشانه رفته؟!

اینجا...؟!

 

http://i29.tinypic.com/mvsvbl.jpgاینجا فلسطین است

 

قاسم و اصغر ها فراوانند اینجا

 

چون اینان میدانند فرزندان این ملت همه اینچنین اند!

ظلم را برنمی تابند اینجا

 

 

 

 

 

 

آنچه در فلسطین در جریان است فقط کشتار یک مردم نیست

 

کشتار یک نسل است

 

اینجا هدف فرزندان اند!

 

ما در كدامين سپاه هستيم؟!در کربلای فلسطین عاشورا بر پاست...!

 

ما در کدامین سپاه هستیم؟!