اولین پست مهیار!
زماني که خدا ميخواست انسان رو بيافرينه فرشته ها گفتن :
خدا يا ايا ميخواهي موجودي را بيافريني که او در زمين فساد ميکند؟
ميدونين خدا در جواب فرشته ها چي گفت؟..................
زماني که خدا ميخواست انسان رو بيافرينه فرشته ها گفتن :
خدا يا ايا ميخواهي موجودي را بيافريني که او در زمين فساد ميکند؟
ميدونين خدا در جواب فرشته ها چي گفت؟..................
کمکم کن! صبرم بده! صبرم بده!
آهای اینو گوش کن اهنگ جدید بنیامینه
رضا صادقی وایسا دنیا
هزارون ساله که میجنگه آدم نمیدونه گرفتار جنونه
زمونه
آی زمونه
آآآی زمونه
یکی با فرق زخمی توی محراب یکی غرق بخون لب تشنه آب
یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته یکی پاشیده خونش روی مهتاب
نفس های بهاران. گاز خردل! روخاک آسمون رگبار تاول!
همیشه عاشق از جونش گذشته که عشق آسون نبود از روز اول
هنوزم کار دنیا قیل و قاله هنوزم صلح آدم ها محاله
هنوز آدم نمیشناسه خدا رو هنوزم قلب عاشق پای ماله
حالتون خوبه؟
یه چیز جالب راجع به نوروز واستون گذاشتم
برای دیدنش دکمه زیر رو بزنید
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی![]()
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی![]()

یعنی چه؟؟؟
سلام
خوبین؟
من که خوبم یعنی نیستم![]()
از دست شما
آره شما. خود خودتون
از بس میاین نظر میدین (حالا خیلی هم نظر نمی دین هاااا) ولی اسمتون رو نمی نویسین
یا اگرم می نویسین چرت و پرت مینویسین(ببخشیدااا
).
خوب این یعنی چه؟ من بدبخت (حالا یا احسان بدبخت فرقی نمیکنه جفتمون بدبختیم
نه خیرم خیلی هم خوشبختیم حالاولش کن
)از کجابفهمم کی نظرداده هااااااا؟ نه خدائیش از کجا بفهمیم؟؟؟؟
نظر که نمیدین
همون سالی یه بار هم که نظر میدین اسم نمی نویسین
.
آقا\خاونم ازتون خواهش می کنم اسمتون رو بنویسین
باشه؟؟؟؟؟؟؟ آفرین بچه خوب![]()
.
داستان یک روز خوب (؟)
سلام
خوبین بچه ها؟
میخام داستان یه روز خوب (؟) رو واستون بنویسم:
امروز جمعه بود و قرار بود بی ادبی با دوستا بریم جمکران، من و احسان و علی و مهیار!
آقا از اینجا بگم که بدون هماهنگی ییهو ساعت 6 صبح به من زنگ زدن وگفتن بیا لب در. ما رو میگی!!!
بعد رفتم دم در دیدم همشون یه جوری هستن. بعد پرس و جو با خبر شدم
آقا احسان لطف کردن با یک فروند نیسان تازه نقاشی شده تصادف کردن
.
خوب این می تونه بهترین گزینه واسه شروع یه سفر آروم و بدون استرس و خیلی خوب باشه...
هیچی آقا حرکت کردیم بی ادب وسط راه نوار محمد اصفهانی گذاشته اونم از نوع "برکت" به جون خودم وسط اتوبان در رو باز کرده بودم می خواستم برم تو حیاط اینه که بچه ها پا در میونی کردن نذاشتن.
خوب شکر خدا شکر خدا تاکید میکنم شکر خدا سالم رسیدیم جمکران حالا بگذریم که نزدیکی جمکران راننده محترم ییهو هویجوری پیچید تو یه فرعی. رسیدیم مسجد و وقتی احسان و مهیار رفته بودن نماز بخونن من و علی در یک حرکت ناجوانمردانه و قبیح جای فرش و عوض کردیم بعدشم کلی احسان رو سر کار گذاشته بودیم و می خندیدیم
( البته اصلنم خنده نداره
).
نزدیکای ظهر بود که حرکت کردیم. حالا موقع برگشت احسان یاد تکالیف دانشگاه افتاده بود هر 100 وا میستاد و می رفتیم پایین تا حشره و گیاهان مرتعی (اهم اهم) جمع کنیم. اینجانب 2 عدد کجوله و 4 عدد کفشدوزک پیدا کردم(اگه تا حالا کلمه "کجوله" رو نشنیدین لطفا توی فرهنگ لغت دنبالش نگردین). خلاصه تو همین راه برگشت کلی حال کردیم. به ورودی شهر که رسیدیم صاحب نیسان زنگ زد.
آقا چشماشو بست و دهنشو باز کرد(فکر کـــــــــن...). هیچی آقا یه بار که اول حرکت حالمون گرفته شد حالا موقع برگشت کلی حال کرده بودیم که باز سر و کله ی نیسیانی پیدا شد
و ... .
خوب دیگه بسه همینجا ییهو تمومش می کنم
.
سلام این ما(نویسنده های وبلاگ البته فقط پسرا
) هستیم
خوب میتونین حدس بزنیزن که هر کدوم از این تصاویر مربوط به کیه؟![]()
اینم لینک عکس بزرگ برای تشخیص بهتر!
مرغ از قفس و پرنده از دام گریخت
دزدانه و بی صدا و آرام گریخت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر !
از گور در آ ببین که شهرام گریخت !
سخت است دراین زمانه خیام شدن
یا از پی صید گور بهرام شدن
خواننده شدن که اوه....خیلی سخت است
سهل است ولی یک شبه شهرام شدن !
توی دهِ هَشَل هفت
شهرام گذاشت و دررفت
شهرام نگو بلا بگو جیباش پراز طلا بگو موی کوتاه روی سیاه وضع رو به راه واه واه واه!
نه نیروی فضاییه نه قوه قضاییه هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها رو گنج قارون نشسته بود تو بارون
فلانی می گفت: شهرام خوب گل پری حیف توئه زندون بری !*
***
مشاورین کدخدا بحث می کنند تو کوچه ها
شهرام می گه: عمو! چرا بحث میکنی؟
- می خوایم برای کدخدا الاغ خوشگل بخریم هزارنفر تو نوبتن ما هم یه کم عجله داریم.
-- الاغ خوب و نازنین !! سربر هوا ! خاک بر سرت!! همینه که هی سواری میدی!
یه چک میدم زود ببر هرچی الاغه بخر!
مشاوره گفت : شهرام خوب و نازنین عجب نفوذی آفرین!
چکت سفید و ممضو!! پولت به روی پارو!
ای شهرام پاک و امین!
تو کدخدایی پس ازین.
غازه پرید تو استخر.
-- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم.
-- دروغ نگو تو اردکی!
- نه جانم! دروغ بگم که چی شه؟! من غاز بوده م همیشه.
-- غاز که با اردکها نمیشه هم قد چرا شبیه اردکی پس اینقد؟!!
- کجام شبیه اردکه بی حیا؟ چه گیری کردیم امروزا به خدا!!
-- تو اردکی!
- نه نیستم! مامان بابام غازبودن بچه هاشون غاز شدن طبیعیه! همیشه دودوتا 4 تا میشه
شهرامه دست به جیب بود دسته چکش عجیب بود!
یه برگه شو جدا کرد بهش نِگا نِگا کرد
به غاز گفت :
چند تا میشه دو دو تا؟
- گمونم 40 هزارتا !!!
یه 40 هزار، یه امضا چه اردکی ماشالا !!!
شهرام می گفت:
لبو فروش بودیم یه روز یگهویی صراف شدیم!!!
غازه می گفت:
ای بابا اردک بودیم آ ! یه عمره علاف شدیم !!! ![]()
***
شهرام با روی خندون اومد و رسید به میدون
-- آی فلفلی ! آی قلقلی ! میاین باهم بازی کنیم؟
- نه نمی آیم! نه نمی آیم!
-- میخواین طناب بازی کنیم؟
- نه نمی خوایم! نه نمی خوایم!
-- چه تنهایی چه باهم خب نیایین، جهنم!
یه دسته چک با امضاش ده رو خرید با غازهاش!
هرچی مغازه بود دید هر چی طناب بود خرید
قلقلی گفت:
برای بازی حالا کجا باید بریم ما؟!!![]()
شهرامه گفت:
طناب اگه کردی پیدا برین دهات بالا !!! ![]()
تو این کوچه بن بست یه راه دیگه هم هست
میاین باهم بازی کنیم؟
- میایم میایم!!![]()
-- میخواین طناب بازی کنیم؟
- میخوایم میخوایم!![]()
در وا شد و بعد به زور بیرون اومد یه مامور !!
با حکم جلب تو یک دست دستهای شهرام رو بست
ماموره گفت:
تو شهرامی بچه جون؟ بیا برو تو زندون!
شهرامه گفت:
زندونتون چه قدر هاس؟ ویلا داره یا پنت هاوس؟
- 7، 8 تا سلول داره نگهبون غول داره
چار تا سیاه چال داره قفلهای باحال داره![]()
شهرام چِکش رو برداشت خودکارُ رو چکش کاشت
هفت، هشت تا صفر و یک دو قولنومه کرد زندونو !
دم ده داریُ دید براش تراکم خرید!!
دَه طبقه اومد روش تختهای نو گذاشت توش!
یه برج پر از سیاه چال سلول و قفل و یخچال!
یه شهرام و یه زندون مامورا رو ریخت بیرون!...
همه چی رو به راه بود نهایت رفاه بود
فقط یه چیزی کم داشت (دلیل دیگه هم داشت!!
)
چون دریا دور بود ازش تصمیم گرفت بره رشت![]()
توی ده هشل هفت شهرام گذاشت و در رفت...
گفت:"ای ابراهیم!چه می کنی در کار معاش؟"
ابراهیم ادهم گفت:"اگرچیزی رسد شکر کنم واگرنرسد صبرکنم"
شفیق گفت:"سگان بلخ هم این کنند,که چون یابند مراعات کنند ودنبال جنبانندواگر نیابند صبر کنند"
ابراهیم گفت:"پس شما چه گونه کنی؟"
گفت:"اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم ."
در ذکر ابوعلی شفیق- تذکره الاولیای عطار

البته اینم بگم آقا ابوالفضل عنایت خاصی به بنده فرموده اند![]()
ندای آغاز
(گنجینه سهراب)
کفشهایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش هایم کو؟
... خسته، آزرده، درمانده و بيهمــدم.
((... بسوز كه سزاوار اين سوختني، بساز كه مجبور به اين ساختني، اين بر تو كه مورد قهر خدا قرارگرفتي رواست تا ديگران عبرت بگيرند و در اجراي فرمان حق قصور نكنند ... سبحانك يا رب سبحانك يا رب ... من خود ميدانم مستحق اين بختم، اين عذاب را به جان خريدارم تا كه خود نظري كني سبحانك...))
صدايي آشناست، صدايي كه نوازشگر لحظات مجروحِ فطرس است؛ آري صداي بالهاي نازنين روحالامين است.
((...آرام بگير فطرس گوش كن گويي او تنها نيست خيلِ فرشتگان خدا نيز با او هستند؟! يعني چه شده؟ چه واقعة عظيمي رخ داده كه اينچنين ملائكه از عرش بر زمين هبوط ميكنند؟ هرچه هست خبر از خلقي عظيم دارد. يقين گُلي خلق شده كه ملائكه براي استشمام آن گل ميروند! امّا نه! شايد ماه ديگري خلق شده، يا خورشيد ديگري، نه چه ميگويم؟ كه حتي وقتي خدا خورشيد را خلق نمود اين شور و همهمه نبود، اگر اين مخلوق تا اين حد عظمت داشته باشد حتماً ...))
روحالامين! روحالامين! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت بال و پرزدن شما مرا ميكشد؛ بيش از سوزش و شكستن بالم آزارم ميدهد. به فطرس بگو كه چه روي داده كه اينچنين ولوله در عرشِ خدا افتاده، مگر بار ديگر ابوالبشري خلق شده چون آدم؟ يا بالاتر از او؟ نوري از جنسِ خدا...)).
جبرئيل پاسخ داد: (( رفيق پرشكسته، فطرس! كاش موردِ قهرِ خدا نبودي، ومي ديدي كه چه خبر شده؟ آري نوري و مولودي از نورِ خدا خلق شده او عزيز دل مصطفي كه نه! خودِ مصطفي است. او جگرگوشة علي، دردانة زهرا ست و پشتيبانِ مجتبي ست. اوخامس آلِ عباست كه به اهل زمين هديه داده شده است و ما براي تبريك به رسولِ خدا و اهلِ بيتش به حضورشان شرفياب ميشويم ((.
ـ درنگ جايز نيست. ـ
((خدايا، اي خدايِ مهربان مرا با روحالامين راهي كن كه عرضِ تـــبريك به رسولِ تو داشته باشـــم((
((كمكم كنيد؛ كه خداوند اجازة همراهي شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمين داشته باشيد((
((بيش از اين معطلي جايز نيست؛ فطرس را هم با خود ميبريم به بركت اين مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهي او با ما داده شده، زيرِ بالهايش را بگيريد ... ((.
زيباتر از اين زمان خلق نشده و نخواهد نشد، بيت علي غرقِ نور است محل رفت و آمد فرشتگانِ خداست همه در شعفند همه به هم تبريك ميگويند محفلِ انس كامل شده، چقدر اين بزم ديدني است، پنج آفريدة مقدسِ خدا احمد، علي، فاطمه، حسن و ... .
نام او چيست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او كيست كه نيامده همه شيدايِ او شدهاند؟!
ـ همه از هم ميپرسند.
جبرئيل با پيغمبر زمزمه ميكند همه ساكت شدند، چشم به لبهاي رسولِ خدا دوختند امّا چرا پيغمبر خدا اشك ميريزد ... به ناگاه با صداي دلنشين نبي شوري به پا شد حسين . ... حسين؟ ... حسين! ... اين نام براي همه آشناست. براي همه ملائكه، براي همه انبياء و براي همة عالمِ، اين نام نامي است كه همة ملائكه، همه انبياء و همة عالم را دگرگون كرده است.
از فرشته شادي تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از ذره تا عالم.
ـ ديگر كسي نميپرسد كه چرا پيغمبر اشك ميريزد.-
حسين يعني واسطة احسان قديم، حسين يعني خون خدايِ كريم و حسين يعني ذبحِ عظيم.
همه ميخواهند براي او لالايي زمزمه كنند و در اين بين فطرس از همه مشتاقتر، خود را به گاهوارة حسين نزديك كرد.
بالهاي شكسته خود را به گهواره او زد؛ غرق در راز شد، نه! غرق در نياز شد (( ... ديگر تنها نخواهم ماند ديگر خسته نخواهم شد، بعد از اين نام تو مونسِ من است ذكر من بعد از اين در آن جزيرة تنهايي اين خواهد بود: سبحانك يا رب الحسين((
(( شايد فطرس نفهميد امّا همه ملائكه ديدند كه به يكباره بالهاي شكسته و سوختة فطرس ترميم شد و يا بهتراينكه، بالهاي نو بدست آورد. امّا فطرس عجيب زمينگير شده و اگر خواست خدا نبود، او از كنار گهوارة حسين تكان نميخورد ((.
گويا ندايي از غيب ميگفت:
با عشق شرح راز كن، بر جمله عالم ناز كن، پرهاي خود را باز كن، پرواز كن پرواز كن ...