«به نام آفريدگار قلب هاي بي قرار»

 

امشب به وسعت همه ي كائنات دلم برايت تنگ شد و به اندازه ي همه ي ستاره ها برايت اشك ريختم.

آغوشم بي قرار آغوشت گشت و چشمانم در حسرت لحظه اي بوسيدن نگاه نازت اشكبار.

صداي تيك تيك عقربه ها همچون صداي خمپاره ها، ثانيه به ثانيه انفجاري در ذهنم مي روياند كه باورش ناممكن است و سكوت پنجره ها مرا بي تاب ديدارت مي كرد؛ نازنين مريم!

امشب براي اولين بار به خياباني كه عمري در آن گام نواخته بودم و عاشقش بودم، به كوچه هايي كه شيرين ترين خاطرات كودكي ام را در خود خلاصه مي كردند و به ديوارهاي طويلي كه ديده ها را به ناديده ها مي سپردند، لعنت فرستادم.

مي داني چرا؟!

چون باعث شده بودند بين من و تو، بين من و معشوقم، بين من و تمام هستي و وجودم فاصله افتد.

و چقدر برايم سخت بود تحمل لحظه لحظه ي اين دقايق و ثانيه ها.

آري مهربانم!

امشب به اندازه ي تمام قرن دلم برايت تنگ شد.

امشب به اندازه ي تمام كهكشان ها غم هجرانت را چشيدم.

و امشب به وسعت تمام اقيانوس ها فاصله ها را گريستم.

نازنين مريم! تو با دل من چه كردي؟!

تو با دل من چه كردي كه به هر كه و هر چه مي نگرم، تو را مي بينم و به هر چه مي انديشم، در نهايت با ياد تو به فرجام مي رسد.

اين چه آتش عشقي است كه در دلم افروختي؟ اين چه شراره اي است كه بر جانم افكندي كه تمام وجودم در آن شعله ور گشته است...

به راستي كه واژه ها در مقابل قامت اهوراييت سرافكنده اند. من تو را با كدامين عبارت به وصف بنشينم كه تو خود تفسير عاشقانه هايي.

من تو را با كدامين واژه بيارايم كه تو خود دايره المعارف عارفانه هايي.

اما نازنين مريم!

امشب قلمم را به پاس عشق پُرفروغمان در مركّب اشك هايم فرو بردم و با بغض سينه ام بر لوح خاطر خطيرت نجوا كنان سخن ها آويختم تا بار ديگر باور كني كه چقدر دوستت دارم. چقدر عاشقت هستم و چقدر عشقت در تار و پود وجودم تنيده شده است؛ نازنين مريم...

 

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگـر سـر بـرود از دل و جـان آن نـرود

 

              عاشق ترينت: مريم

«به پاس هفتاد و هفت روزگي عشق پاكمان»