گذشته آينده...
گذشته كتابی است كه آن را باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت.
آینده كتابی است كه اكنون توسط تو نوشته می شود
پس بكوش تا آنچه را كه می نگاری بعد از خواندنش لذت ببری.
گذشته كتابی است كه آن را باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت.
آینده كتابی است كه اكنون توسط تو نوشته می شود
پس بكوش تا آنچه را كه می نگاری بعد از خواندنش لذت ببری.
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه دیوار به دیوار همند
دوستان عزيز سلام
با اجازه همه تون دارم مرم مشهد و بي تعارف دعا گوي همه شما خواهم بود
شما هم مارو دعا كنيد تا قدر اينجور جاها رو بدونيم
“من کی ام؟ یک پرسش تکراری است
کز ازل چون سیل در من جاری است
باز پتک اهنین "من کی ام؟"
ضربه زن شد با طنین "من کی ام؟"
باز مامور سوالی بی جواب
امده از راه با حکم عذاب
باز بر در ضربت انگشت اوست
حکم جلب روح من در مشت اوست
باز در من "من کی ام؟" رخ میدهد
نا شناسی گنگ پاسخ می دهد :
من تماما روح یا تن نیستم
من کسی غیر از خود من نیستم
قطر ه ای کوچک ز نیل نیستی
هستم اما از قبیل نیستی
حلقه ای چرخان به انگشت عدم
از تبار هیچ از پشت عدم
روی این دریا حبا بی ساد ه ام
خالی از خود اتفاق افتا د ه ام
چرخش وارونه زایندگی
باز می گیرد مرا از زندگی
مثل طو ماری که بازش کرد ه اند
باز با انگشت رازش کرده اند
ناگه از یک سو رهایم می کنند
رهسپار ابتدایم می کنند
در مسیر تو به توی نیستی
تند می غلتم به سوی نیستی
روی دست موج چون خس می روم
وازگون می غلتم و پس می روم
می خورد شلاق گردابم به تن
می درد بر قامت من پیرهن
از هوای وهم خالی می شوم
موج دریای خیالی می شوم
نیستی راه نفس میگیردم
از خودم بی وقفه پس می گیردم
مست تو فان چرخ چرخان پیچ پیچ
می روم تا ساحلی از جنس خویش
می خلد خار عد م در تا ولم
باز می گردم به جای اولم
شعری از: سید حسن حسینی
چه کسی خواهد دید مردنم را . بی تو، گاه می اندیشم ...
خبر مرگ مرا
با تو چه کسی میگوید...
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی ...
روی خندان تو را کاش میدیدم !!!
شانه بالا زدنت را بی قید ،
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ...
و تکان دادن سر ...
چه کسی باور کرد؟...
چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...
شعر کامل و اصلی در ادامه مطلب
مطمئن باش و برو
ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست! عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
اما...
عشق کجاست؟! عشقی نیست!؛ آنکه میپنداری عشق تو است
گاه فقط خواب است؛ خیال تو است
و وقتی که بفهمی این را دیگر هیچ هیچ هیچ هیچ ....
هرگز چشمانت را بخاطر کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان نکن.
چه کسی باور کرد که کبوتر خسته است؟ چه کسی؟
چه کسی باور کردکه شقایق تنهاست؟ چه کسی؟
چه کسی باور کرد هق هق گریه مردی تنها؟ چه کسی؟
چه کسی قصه شبهای مرا باور کرد؟ چه کسی؟
چه کسی گفت صفحه اوج کبوتر آبی است؟ چه کسی؟
چه کسی گفت که اشکی اینک به وجودم جاری است؟ چه کسی؟
تو نمیفهمی اندوه مرا...!
چه بگویم به ای رفته ز دست ...!
شدم از مستی چشمان تو مست...!
شده ام سنگ پرست...!
مرگ بر ان که دلش را به دل سنگ تو بست!!!
این دنیای آدمها به حیونام رحم نمیکنه!!!
تو این دنیا نتنها آدما که حیونای بد بخت هم نمیدونن چیکار کنن!!!
این بخت برگشه رو نگا کنین
چیکار میتونه بکنه؟!
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
عشق دروغین از پس هزاران حجاب خود را می نمایاند و عشق راستین را همه بدون دیدن باور دارند!
آدمك آخر دنياست بخند... آدمك مرگ همين جاست بخند... دست خطي كه تو را عاشق كرد ، شوخي كاغذي ماست بخند... آدمك خر نشوي گريه كني !... كل دنيا سراب است بخند... آن خدايي كه تو بزرگش خواندي ، به خدا مثل تو تنهاست بخند
و اما یک جمله از خودم یادش بخیر این جمله رو پارسال این موقه گفته بودم و اون اینه که:
نقطه ضعف دست هیچ کس نباید داد حتی اگه اون آدم عشقت باشه وحتی اگه اون نقطه ضعف دوست داشتنش!!!
متاسفانه این حقیقته ولی مثل خیلی از حقایق دیگه تلخ!!!
اگر خدا به حضرت ابراهيم فرمان ميداد به جاي فرزندش، همسرش را قرباني كند، اين مراسم با شكوه هر چه تمامتر هر سال برگزار ميشد
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند وقتي زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد تو هزاران دليل براي خنديدن به آن نشان بده
یادته برات گفتم مواظب آدمایی باش که دل هرزه دارن نه تن هرزه؟؟؟ که تن هرزه به دل هرزه شرف داره؟؟؟...مگه دل چی هست که یه آدم بخواد هر تیکه شو بده به هر رهگذر زندگیش؟؟؟....دیگه چی میمونه از اون دل که بخواد ادعای عاشقی هم داشته باشه؟؟؟...
نگراني هرگز تاسف فردا را از بين نمي برد بلکه لذت امروز را مي گيرد!!!
چقدر با کودکیم فاصله گرفتم...... چقدر رویاهام عوض شده...... اون موقع ها آرزوهای بزرگ داشتیم ولی امیدمون خیلی زیاد بود...... حالا آرزوهامون کوچیک شدن و امیدمون کم.......دنیای بچگی چه دنیای قشنگی بود... به نظرمون همه چیز رنگی بود.....نه مثل الان خاکستری......اون زمان ناراحتیامون با یه بستنی یا شکلات از بین میرفت.....ولی حالا؟.....حالا همیشه ناراحتیم ....چون تا مشکل قبلیمون حل نشده یه مشکل جدید میاد....هر روزی که به عمرمون اضافه میشه.....بیشتر زشتی ها و نامردمی ها رو میبینیم ...... کاش کاش همیشه بچه میموندیم
از تمام دوستایی که اینا رو واسم آف گذاشتن ممنون
|
| |
|
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید | |
راه رفتن را بیاموز:زیرا راه هایی که می روی جزئی
از تو می شوند و می آموزی آهسته اما پیوسته رفتن را
دویدن را بیاموز:زیرا هرچه بخواهی دور است
وهرچه زود باشی دیر
پرواز را بیاموز:زیرا از خودت فاصله بگیری
استقامت را بیاموز:تا بتوانی همه آموخته هایت
را حفظ کنی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم،
دویدن را از یک کرم خاکی،
پرواز را از درخت و استقامت را از یک بوته گل.
بادها از رفتن چیزی به من نگفتند زیرا آنقدر
در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.
پلنگان دویدن را به من یاد ندادند
چون می خواستند زود به دورترین دور برسند.
پرندگان به من پرواز را یاد ندادند
آنها آنقدر دور رفته بودند که
خود را هم فراموش کرده بودند.
کوه استقامت را به من نیاموخت
چرا که از روز ازل آنجا نشسته
بود، سخت ومحکم اما نمی دانست چرا؟
اما سنگ من درد سکوت داشت وشوق رفتن
کرم من درد کندی داشت وشور دویدن
درخت من درد زمین گیری داشت ومیل پرواز
وبوته ي گل من درد سستی داشت وعشق استقامت.