چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...
چه کسی باور کرد...
وای باران باران......
شیشه ی پنجره را باران شست .... اما چه کسی از دل من نقش تو را خواهد شست؟......
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا
دور..................
وای باران باران......
پر مرغان نگاهم را شست....
خواب رویای فراموشیهاست ............................ خواب را دریابم...
که در آن دولت خاموشیهاست....
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم.....
و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است .. دل قوی دار سحر نزدیک است...
در میان من و تو فاصله هاست.......
گاه می اندیشم .. می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...
تو توانایی بخشش داری...
دستای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد..یا بگیرد از من آنچه را می
بخشد...
چشمای تو به من آرامش می بخشد....
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوفایی دیگر ....... رونقی دیگر هست..
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگانی من هستی..
گاه می اندیشم.....
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید...
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی کاش روی تورا می دیدم...
شانه بالا زدنت را ....... تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد!
و تکان دادن سر را که عجب ! عاقبت مرد..
افسوس کاش می دیدم....
گاه می اندیشم.....
چه کسی باور کرد...
جنگل عشق مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.....
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم .. خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم.....تو اگر ما نشوی خویشتنی..
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم ....
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم...
من اگر بخیزم ........ تو اگر برخیزی ......... همه برمی خیزند...
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد...
چه کسی با دشمن بستیزد...
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن درآویزد..............