داستان یک روز خوب (؟)
داستان یک روز خوب (؟)
سلام
خوبین بچه ها؟
میخام داستان یه روز خوب (؟) رو واستون بنویسم:
امروز جمعه بود و قرار بود بی ادبی با دوستا بریم جمکران، من و احسان و علی و مهیار!
آقا از اینجا بگم که بدون هماهنگی ییهو ساعت 6 صبح به من زنگ زدن وگفتن بیا لب در. ما رو میگی!!!
بعد رفتم دم در دیدم همشون یه جوری هستن. بعد پرس و جو با خبر شدم
آقا احسان لطف کردن با یک فروند نیسان تازه نقاشی شده تصادف کردن
.
خوب این می تونه بهترین گزینه واسه شروع یه سفر آروم و بدون استرس و خیلی خوب باشه...
هیچی آقا حرکت کردیم بی ادب وسط راه نوار محمد اصفهانی گذاشته اونم از نوع "برکت" به جون خودم وسط اتوبان در رو باز کرده بودم می خواستم برم تو حیاط اینه که بچه ها پا در میونی کردن نذاشتن.
خوب شکر خدا شکر خدا تاکید میکنم شکر خدا سالم رسیدیم جمکران حالا بگذریم که نزدیکی جمکران راننده محترم ییهو هویجوری پیچید تو یه فرعی. رسیدیم مسجد و وقتی احسان و مهیار رفته بودن نماز بخونن من و علی در یک حرکت ناجوانمردانه و قبیح جای فرش و عوض کردیم بعدشم کلی احسان رو سر کار گذاشته بودیم و می خندیدیم
( البته اصلنم خنده نداره
).
نزدیکای ظهر بود که حرکت کردیم. حالا موقع برگشت احسان یاد تکالیف دانشگاه افتاده بود هر 100 وا میستاد و می رفتیم پایین تا حشره و گیاهان مرتعی (اهم اهم) جمع کنیم. اینجانب 2 عدد کجوله و 4 عدد کفشدوزک پیدا کردم(اگه تا حالا کلمه "کجوله" رو نشنیدین لطفا توی فرهنگ لغت دنبالش نگردین). خلاصه تو همین راه برگشت کلی حال کردیم. به ورودی شهر که رسیدیم صاحب نیسان زنگ زد.
آقا چشماشو بست و دهنشو باز کرد(فکر کـــــــــن...). هیچی آقا یه بار که اول حرکت حالمون گرفته شد حالا موقع برگشت کلی حال کرده بودیم که باز سر و کله ی نیسیانی پیدا شد
و ... .
خوب دیگه بسه همینجا ییهو تمومش می کنم
.