گنجینه سهراب
سلام.
این پست هم از سری پست های گنجینه سهراب هست.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
" چه آسمان تميزي! "
و امتداد خيابان غربت او را برد.
سهراب در سال1346 براي ديدار از موزه ها و آثار هنري و تكميل هنر خود به پاريس مي رود، دراين رابطه خواهر ارجمندش خانم پريدخت سپهري به نقل از قول مرحوم سهراب می پردازد:
روزي در پاريس به ديدار دوستي رفتم و از او خواستم مقداري پول به من قرض بدهد. 12 فرانك بيشتر نداشت كه 6 فرانك آن را به من داد.
از او خواستم فردا به منزلم بيايد، وقتي آمد گفتم: " سطلي آب و جارويي بردار برويم." نگاهي پرسشگر كرد و آنها را برداشت و به اتفاق راه افتاديم. در حاشيه خياباني ايستادم. خواستم كمكم كند تا گوشه اي از پياده رو را خوب بشويم و تميز كنم. پس از آن، روي زمين به نقاشي پرداختم. چيزي نگذشت كه مردم براي تماشا دور ما جمع شدند. بعد از ديدن كار هر كس با لبخندي ستايشگر پولي گذاشت و رفت.(نقاشي كنار خيابان در اروپا معمول است) در مدت كوتاهي ، 1200 فرانك گرد آمد.600 فرانك را به دوستم دادم و باقي را خودم برداشتم.
ÿΔБσιҒΔžι