زنانی از جنس ((کاندلیزا رایس))...!!!
روزی C.I.A اقدام به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد...
اين كار بسيار محرمانه بود؛ به طوري كه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد...
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند...
در روز تست نهايي ، در حالی که تنها يك نفر از ميان آنها باید براي اين پست انتخاب مي گرديد ، مامور C.I.A يكي از آقایان شركت كننده را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :
- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت : حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم !
مامور نگاهي كرد و گفت : متاسفم ، مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد ...
بنا براين مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني! همسرت درون اتاق نشسته است، اين اسلحه را بگير و او بكش !
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد ...
پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت: من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم ...
مامور پاسخ داد: نه، نیستی ! همسرت را بردار و به خانه برو...
حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود ، آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند و به او گفتند :
- ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق ، همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش!
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد... حتي قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك ۱۲ گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند!!!
بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند! اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت و سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند !
او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
- شما لعنتیها بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است ،من مجبور شدم
مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد !!!